بسیاری از کارآفرینان جوان، بهویژه در اقتصادهای در حال توسعه، همواره با این سؤال تلخ و واقعی دستوپنجه نرم میکنند که آیا برای موفقیت باید تن به قواعد بازی بدهند یا میتوانند در مسیری شرافتمندانه اما پرهزینه، به نوآوری و خلق ارزش واقعی بپردازند. پاسخ به این پرسش شاید در یکی از بزرگترین آزمایشهای اقتصادی […]
بسیاری از کارآفرینان جوان، بهویژه در اقتصادهای در حال توسعه، همواره با این سؤال تلخ و واقعی دستوپنجه نرم میکنند که آیا برای موفقیت باید تن به قواعد بازی بدهند یا میتوانند در مسیری شرافتمندانه اما پرهزینه، به نوآوری و خلق ارزش واقعی بپردازند. پاسخ به این پرسش شاید در یکی از بزرگترین آزمایشهای اقتصادی جهان یعنی چین پس از اصلاحات، پنهان شده باشد. داستان رابطه فساد، رانت و کارآفرینی در این کشور، نشان میدهد که تداوم موفقیت اقتصادی در بلندمدت، تنها با پاکسازی سایه سنگین رانت از فضای کسبوکار محقق میشود. در اوایل دوره اصلاحات، بسیاری از تحلیلگران گمان میکردند که فساد، شر لازم برای دور زدن نظام برنامهریزی شده متمرکز است.
چین برای خروج از بنبست کمبود و ناکارآمدی، نهادهای دوگانۀ قیمتی را طراحی کرد؛ به این معنا که یک کالا دو قیمت داشت: قیمت دولتی برای تخصیص برنامهای و قیمت بازار برای معاملات آزاد. در این شکاف عظیم قیمتی بود که اولین نسل کارآفرینان چینی ظهور کردند، اما نه لزوماً از نوع نوآور آن. آنها یاد گرفتند از رانت تغذیه کنند؛ یعنی با گرفتن مجوز ارزانتر یا دسترسی به مواد اولیه با قیمت دولتی و فروش آن در بازار آزاد، سودهای سریع و کلانی به دست آورند. در این برهه، مرز میان یک سرمایهدار قانونی و یک رانتخیز ورشکسته، بسیار باریک بود. کارآفرینی در این فضا بیشتر به معاملهگری شباهت داشت تا حل مسئله. کسی که شبکه ارتباطی و نفوذ بیشتری داشت، موفقتر بود، نه آنکه ایده بهتری ارائه میکرد. به عبارت دیگر، فساد ساختاری، اولویت را از نوآوری ارزش به دسترسی به منابع ارزان تغییر داد.
با گذشت زمان و عمیقتر شدن اصلاحات، انتظار میرفت که با حذف تدریجی قیمتهای دوگانه، پایههای رانت خشک شود، اما برعکس، شکافهای رانتی جدیدی توسط همان دولت ایجاد گردید. وامهای بانکی ترجیحی، مجوزهای واردات، امتیازهای زمین و انحصار در بخش انرژی، همگی به ابزارهایی برای فساد نهادینه شده تبدیل شدند. در این مرحله، کارآفرینی حقیقی که نیازمند خلق محصول جدید و کاهش هزینههای مبادله است، به حاشیه رانده شد. نابرابریها رشد کرد و بازار به میدان رقابت نابرابر میان بنگاههای وابسته به دولت و کارآفرینان خصوصی بدل گشت. اگر اقتصاد چین در دهه ۱۹۹۰ به رشد سریع خود ادامه داد، بسیاری این رشد را نه به خاطر کارآفرینی مولد، بلکه به دلیل انباشت سرمایه در جیب رانتجویانی دانستند که منابع را در پروژههای عمرانی سریع و پرسود متمرکز میکردند. در چنین فضایی، یک کارآفرین جوان و تحصیلکرده چاره ای جز این نداشت: یا باید به یکی از حلقههای فاسد توزیع منابع میپیوست و سهمی از رانت دولتی میگرفت، یا در حاشیه اقتصاد، با هزینه تمامشدۀ بسیار بالاتر، تلاش میکرد، نوآوری کند.
مهندس امین رشیدی
منبع : روزنامه تفاهم
نظرات