سروت عسگری رانکوهی مدیرعامل سردخانه شرکت تعاونی تولیدی شالیزار (چایخانسر)

سروت عسگری رانکوهی مدیرعامل سردخانه شرکت تعاونی تولیدی شالیزار (چایخانسر)
تیر 13, 1399
206 بازدید

سروت عسگری رانکوهی مدیرعامل سردخانه شرکت تعاونی تولیدی شالیزار (چایخانسر) بخش صنعت کشاورزی و مواد غذایی   تابلوی افتخارات دارنده گواهینامه کارگاه آموزش مهارت های زندگی- 1380 دارنده گواهینامه سمینار تخصصی نظام های آموزشی از موسسه پژوهشی کودکان دنیا- 1384 دارنده گواهینامه زنان مدیر ایران از سازمان VITAL VOI- 2005 لوح تقدیر صنایع تبدیلی خانگی […]

سروت عسگری رانکوهی

مدیرعامل سردخانه شرکت تعاونی تولیدی شالیزار (چایخانسر)

بخش صنعت کشاورزی و مواد غذایی

 

تابلوی افتخارات

دارنده گواهینامه کارگاه آموزش مهارت های زندگی- 1380

دارنده گواهینامه سمینار تخصصی نظام های آموزشی از موسسه پژوهشی کودکان دنیا- 1384

دارنده گواهینامه زنان مدیر ایران از سازمان VITAL VOI- 2005

لوح تقدیر صنایع تبدیلی خانگی نمونه استان گیلان- 1385

سمت ها و فعالیت ها

دبیر بازنشسته آموزش و پرورش 82-1355

عضو شورای کودک ایران- 1364

مشاور کانون اصلاح و تربیت 81-1380

موسس NGO رهاورد مادر گیل از 1382

 

کارآفرین شالیزار چایخانسر

سال 1332 در خانواده ای روستایی و قشر متوسط جامعه به دنیا آمدم. دغدغه ذهنی خانواده، فرهنگی بود. فرزند پنجم یک خانواده ده نفری بودم. پنج سالم بود که برای زندگی پیش عمه مادرم که زنی ملاک بود و فرزندی نداشت رفتم. تا هم او از تنهایی بیرون بیاید و هم من بهتر زندگی کنم و از شرایط مطلوب تری برخوردار باشم. با فرهنگ فئودالی عمه تربیت شدم. تمام اسباب بازی های سنتی آن روزها را داشتم. کودکان همسایه را در منزل خود جمع می کرد تا تنهایی احساس نکنم. همیشه لیدر و چرخاننده بازی ها بودم.  در ده سالگی به تهران آمدم و مشغول به تحصیل  شدم. خانواده من حامی رعایا بود و نوع دوستی را تشویق می کرد. اما وقتی در تهران در مدرسه این تفاوتها را می دیدم می رنجیدم. سوال برایم ایجاد می شد عدالت را چگونه اجرا کنم و این تفاوتها را از بین ببرم. یکی از آرزوهای من در کودکی این بود که مانند یک فرشته ای به خانه ها وارد شوم و فقر را نابود کنم. همیشه با این رویا درس خواندم. حتی دوران دبیرستان را هم که در مدرسه هدف شماره 2 درس خواندم و همه دانش آموزان آنجا از فرزندان سران کشوری بودند با این رویا گذراندم. بهترین ساعات زندگی من در مدرسه زنگ انشا بود که به این موضوعات می پرداختیم. بعد از دیپلمم و ورود به رشته طراحی صنعتی هم این ذهنیت دغدغه من بود. متاسفانه 16 آذر 54 به دلایل سیاسی از دانشگاه اخراج شدم. بلافاصله در یک شرکت مهندسی که طراحی ویلاسازی های شهرک غرب را انجام می داد مشغول شدم. با وجود حقوق بالایی که می گرفتم رضایت از کارم نداشتم. چون دغدغه ام از کودکی مبارزه با فقر بود.

در آزمون استخدامی آموزش و پرورش شرکت کردم و معلم شدم. سپس برای دیدن و تجربه زندگی در خارج کشور دوسال به انگلستان رفتم. خواستم بدانم با این تفکرات می توانم در آنجا کاری انجام دهم و درسم را ادامه دهم. بعد چهار الی پنج ماه از سفرم صدای انقلاب را شنیدم و برگشتم. همگام با معلمان مدارس تهران در تظاهرات شرکت می کردم. 13 آبان 57 در همین راهپیمایی ها تیر خوردم. بعد پیروزی انقلاب ازدواج کردم. همسرم در شمال کشور زندگی می کرد و برای همراهی او و ادامه زندگی به شمال رفتم.

پنج سال از بهترین روزهای زندگی ام را در روستاهای شمال کشور تدریس کردم. دو فرزند دخترم را در همان منطقه به دنیا آوردم. به خاطر تحصیل دخترانم به تهران برگشتم. وقتی برگشتم همزمان با وظیفه مادری به فعالیتهای مدنی هم پرداختم. در جنوب تهران فعالیت اجتماعی زیادی داشتم. زمان گذشت و من متوجه شدم نیاز دارم بیشتر بدانم. کتابهایی که مطالعه می کردم قانعم نکرد. در دانشگاه ادامه تحصیل دادم و رشته پژوهش علوم اجتماعی را خواندم.  هم زمان با فرزندپروری و فعالیتهای مدنی به تدریس و تحصیل پرداختم و کارشناسی ارشدم را در همان رشته گرفتم.

در دبیرستان به عنوان دبیر روانشناسی تدریس می کردم. با توجه به حوزه تدریسم مشکلات زیادی را دیدم. ارتباط فقر با زندگی نوجوانان را به وضوح می دیدم. بعدها به کانون اصلاح تربیت رفتم و در آنجا یک سال مشاور بودم. خیلی راضی بودم. با چند نفری طوری کار کردیم که توانستند زندگی عادی داشته باشند و به خانواده هاشان برگشتند. اما بعد چند هفته برگشتند. از آنها پرسیدم چرا برگشتید و جوابی گرفتم که منقلب کرد. گفتند: شما ما را به جایی فرستادید که از آن فرار کرده بودیم. این در واقع یک جرقه ذهنی بود که ما کجاییم و واقعیت کجاست؟

مقاله ای را در همین زمینه با عنوان «کانون اصلاح تربیت یا تخریب یا تربیت» در روزنامه اعتماد چاپ کردم. بچه های کانون برای اولین بار فقط از کانون می ترسند و بعدها تحت تاثیر قدیمی ترها قرار می گیرند و عادی می شوند. از بزهکاری به مجرمان اجتماع تبدیل می شوند. شیوه مدیریت کانون و نبود تعامل نهادها با دولت و حکومت باعث ترک آن محل شد. در همین گذر دغدغه های ذهنی من، مادرم فوت شد و برای تدارکات مراسم مدت یک ماه در روستا ماندم. به صورت اتفاقی یک اتاقک در قبرستان دیدم و به آن سرک کشیدم  که پر از سرنگ های مختلف بود. پرس و جو کردم و دریافتم که جوانان روستا برای استعمال مواد مخدر به آنجا می روند. با خانواده مشورت کردم و تصمیم گرفتیم مرکزی را پایه گذاری کنیم که این جوانان را سرو سامانی بدهیم. نمی خواستیم فعالیتمان در کلان شهرها باشد.

هر هفته از تهران به رودسر و رشت می رفتم.  سال 82 توانستم مجوز تاسیس انجمن را بگیرم. مردم را به همکاری دعوت کردیم و استقبال با شکوهی انجام شد. در همان روستا کتابخانه تاسیس کردیم. کتابخانه ما معروف شد به طوری که دانشجوها هم از کتب ما استفاده می کردند. جشن نوروزی و سنتهای خانه تکانی را با همکاری مردم در آنجا به بهترین شکل ممکن به انجام رساندیم.

برای فعالیتهای داوطلبانه پول کمی پرداخت می کردیم. متوجه شدم که چون درآمدی در اینکار نیست حضورکم رنگ شده است. برای کم شدن فقر باید به خانواده ها تزریق مالی می شد. این امر ما را بر آن داشت که شرکتی را برای کسب درآمد تاسیس کنیم. با هدف توانمند سازی جوانان و پیشگیری مهاجرت به کلان شهرها تعاونی شالیزار را احداث کردیم. زمینی خریدیم و سردخانه را ساختیم. در کنار آن مواد غذایی آماده به طبخ را برای فروش در فرآیند گذاشتیم.

جهان بینی و اعتماد ما به بانک باعث شکست مالی ما شد. برای ساخت سردخانه وامی از بانک دریافت کردیم. متاسفانه قرارداد یک سویه از طرف بانک با ما بسته شد و در پرداخت اقساط به مشکل بر خوردیم. ما را اینگونه در آب انداختند تا غرق شویم اما ما شنا کردیم. این شکست نتیجه اعتماد ما به بانک و دولت و مشکلات ارزی و نقدینگی بود. تا امروز نگذاشتیم شرکت ما تعطیل شود و هدفمان از بین برود. ما نتوانستیم نیروی بیشتری را به کار بگیریم و این نشات گرفته از موانعی بود که سر راهمان می انداختند. هنوز پیگیر این هستیم که مشکل تولید کنندگان را با بانک از بین ببریم.

چالش دیگر من سال 91 بود که با بیماری ناهنگام دختر کوچکم در خارج این مرز و بوم شروع شد. چهار سال پیش با خبر شدم دخترم با بیماری سرطان می جنگد. میان تمام دغدغه ها و کارهای ناتمامم در ایران به ونکوور رفتم تا از دخترم پرستاری کنم. سفر من به معنای رها کردن کارم نبود. روزها از دخترم مراقبت می کردم و شبها کارها را به صورت آنلاین مدیریت می کردم. یک لحظه نا امیدم نشدم. یک لحظه از هدفم دور نشدم. با مثبت بودن جواب آزمایشش به ایران برگشتم و ادامه دادم. اما بعد یک سال باز هم خبر بیماری ا ش به گوشم رسید و دوباره به آنجا رفتم. این رفتن ها و برگشتن ها بسیار سخت و مشقت بار گذشت. در این فاصله همیشه مثبت دیدم و سرد نشدم.

در تنهایی ام به کشورم فکر می کنم. افرادی دلسوز داریم که می توانند پستهای مدیریتی را بپذیرند اما نمی گذارند. ما در آنسوی مرزها افرادی داریم که دلشان برای کشور می تپد اما جایگاهی به آنها داده نمی شود. مردمم هنوز در آشفته بازار فقر مانده اند. گاهی می خواهم برگردم و زن عادی باشم اما هدفم مانع رهایی من از دنیای اطاقم می شود. در فامیل جزو زنان الگو هستم. هیچ وقت تسلیم زورگویی نشدم. همیشه تعاملات مسالمت آمیز را خواهانم.

کارآفرینی معناهای متفاوتی دارد اما از نظر من بهترین آنها، تبدیل رویا به ایده و استفاده خلاقیت برای تولید یک محصول و ارائه آن به بازار است. چیزی که در ذهن من است و در همان راستا فعالیت کردم. زمانی که آن دختر به کانون تربیت برگشت فهمیدم عوامل زیادی هستند که آسیب می زنند و مهم ترین آنها اقتصاد است. سختی های زیادی در مسیرم بود اما باورم به آنچه که می خواهم مرا امروز به این مرحله زندگی رسانده است.

خوشبختانه فعالیتهای اجتماعی من در روستا باعث ترویج این فرهنگ شد و روستاهای مجاور هم بهره بردند. اتفاقات و تغییرات بسیار موثری در آن منطقه ایجاد شد. اگر روزی به عقب برگردم همین مسیر را با تمامی پستی بلندی هایش منهای بانک انتخاب می کنم. بانک ضربه سنگین مالی را به ما، کارمان و افرادی که می توانستند شاغل شوند زد.

هرگز در راهم متوقف نشدم. پرتگاههای زیادی بر سر راهم به وجود آمد اما همه را با موفقیت پشت سر گذراندم. توصیه می کنم از شروع کسب وکار نترسید و حتما مشاور در اختیار بگیرید. مشاوره ها می توانند از برخورد با موانع و شکستها جلوگیری کنند. مخصوصا مشاور حقوقی داشته باشید. تبعیض جنسیتی را در جامعه نمی شود منکر شد. اما من هیچ وقت نگفتم من مردانه جلو می روم بلکه می گویم من یک زن هستم که توانایی بالایی دارم و باید برای بودن از این توانایی به نحو احسن استفاده کنم. خودم را با توانایی هایم به مخاطبینم اثبات کردم. مشکلی برای جنسیتم نداشتم.

برکت کارم در احساس تعلق من و همکارانم به شرکت است. ما دایره وار فعالیت داریم. همه با هم در کنار هم هستیم. این احساس تعلق خاطر باعث روی پا ماندنمان شد که بزرگترین نعمت و برکت برای ماست. تلاش، اراده، پشتکار، تعهد به هدف، احساس تعلق و نتیجه رضایت بخش از گزینه ها ی موفقیت است. خود را باور کنید ناامید نباشید. با همه سختی ها هم می توان ادامه داد.

 

 

 

برچسب‌ها:, , , , , , , ,