جعفر امامی بنیانگذار گروه صنعتی دکاموند

جعفر امامی بنیانگذار گروه صنعتی دکاموند
تیر 10, 1399
18 بازدید

جعفر امامی بنیانگذار گروه صنعتی دکاموند تولید انواع محصولات کوت پلیمر تابلوی افتخارات: – برگزیده مرکز ملی رقابت – کارآفرین نمونه واحد صنعتی – تندیس مدیر نامی و کارآفرین ایران – برگزیده جشنواره عالی مدیریت – دارنده گواهینامه نانوتکنولوژی از دانشگاه امیرکبیر و… فعالیت ها و سمت ها: – موسس و سازنده ماشین آلات کوتینگ […]

جعفر امامی
بنیانگذار گروه صنعتی دکاموند
تولید انواع محصولات کوت پلیمر
تابلوی افتخارات:
– برگزیده مرکز ملی رقابت
– کارآفرین نمونه واحد صنعتی
– تندیس مدیر نامی و کارآفرین ایران
– برگزیده جشنواره عالی مدیریت
– دارنده گواهینامه نانوتکنولوژی از دانشگاه امیرکبیر و…
فعالیت ها و سمت ها:
– موسس و سازنده ماشین آلات کوتینگ 1366
– موسس شرکت دکاموند از سال 1366
– عضو انجمن توسعه و بهبود کیفیت صنایع ایران
– عضو هیات ایجاد استانداردهای جدید انواع پوشش ها و پارچه های ضدآب
– سخنران افتخاری بسیاری از مجامع کارآفرینی در دانشگاه ها و سمینارها و …

در سال 1331در روستای دیزج بالا از توابع شهر زنجان به دنیا آمدم. پدرم کشاورز و مادرم خانه دار بود. خانواده ام از بزرگان آن منطقه بودند. پدرم در سه سالگی بر اثر ترکیدن
آپاندیس فوت شد و دو سال بعد مادرم که عاشق پدرم بود از غم از دست دادن او به رحمت خدا رفت. به این ترتیب من و خواهرم که 4سال از من کوچک تر بود تنها ماندیم. حدود ده روز پس از فوت مادرم عمه ام مرا به تهران آورد و با آن ها زندگی جدیدی را شروع کردم. پسرعمه ام در یک مغازه خیاطی در میدان گمرک کار می کرد و من هم از همان پنج، شش سالگی کارم را به عنوان پادوی خیاط در آنجا شروع کردم. بعد از مدتی عمه ام از سرپرستی من سر باز زد. در نتیجه عمویم که کدخدای روستا بود از من خواست برای زندگی به خانه ارباب بروم و برایش شاگردی و خدمت کنم. من که نمی توانستم چنین چیزی را قبول کنم پا به فرار گذاشتم. گرسنه و تشنه به تهران رسیدم. فقط مغازه ای را می شناختم که قبلا در آنجا کار می کردم. یک راست به آنجا رفتم و از صاحب مغازه خواستم که به من جا و غذا بدهد و او هم قبول کرد. چند وقتی را به همین شکل مشغول بودم و خیاطی می کردم؛ اما چیزی در ذهنم می گفت که نباید کارگر خیاط خانه باقی بمانم. هرچند تا آن زمان هنوز برای دیگران کار می کردم. لازم است بگویم که در آن سالها هیچگونه تحصیلات آکادمیکی به غیر از یک دوره کوتاه اکابر نداشته ام که بعد از طی دوره کوتاه اکابر توانستم خواندن را بیاموزم. در یکی از روزهای سال 1348دوران کارگری ام را تمام کردم و تصمیم گرفتم برای خودم یک تولیدی باز کنم. این تصمیم را با یکی از دوستانم مطرح کردم و او هم پیشنهادم را پذیرفت. به دنبال جایی مناسب برای اجاره بودیم. مدتی گشتیم و عاقبت مغازه ای را در پاساژ گوهری

پیدا کردیم. آن پاساژ هنوز هم در خیابان لاله زار نرسیده به چهار راه مخبرالدوله هست. برای اجاره آن مکان نزد صاحب پاساژ رفتیم؛ اما در نهایت تصمیم گرفتیم آن مغازه را با سفته و پول
پیش بخریم. در آن زمان هنوز چهارده روز تا هجده سالگی من باقی مانده بود. بنابراین چهارده روز صبر کردیم و بعد آن مغازه را خریدیم. من یک پنکه داشتم و دوستم هم یک چرخ خیاطی
داشت. به امید خدا کارمان را شروع کردیم. مدت زمان زیادی طول نکشید که به موفقیت رسیدیم. اولین کارآفرینی من تولید نوعی پیراهن های دخترانه بدون شباهت به پیراهن های
موجود در بازار بود. به همین علت مورد استقبال خانواده ها قرار گرفت. بعدها تولید کاپشن و شلوار را هم تجربه کردیم.
کارم خوب بود و زندگی را به آرامی پیش می بردم تا اینکه به زمان انقلاب رسیدیم. در آن زمان در خیابان پامنار تولیدی پوشاک داشتم. کارمان بسیار عالی بود و در روز چیزی حدود
100تا 150عدد کاپشن می دوختیم. هر وقت که در خیابان، کاپشن هایم را تن مردم می دیدم
بسیار لذت می بردم. لباس هایی که دوخته بودم برایم حکم فرزندانم را داشتند. در سال 57زمان انقلاب با ورشکستگی بدی رو به رو شدم. در آن موقع برای تولید پوشاک از
خارج از کشور، چیزی در حدود صدهزار متر پارچه در رنگ های متنوع وارد کرده بودیم؛ اما در آن روزگار، بازارها بسته شدند. چک و سفته زیادی دست مردم داشتم و مجبور شدم بسیاری
از پارچه ها را به نصف قیمت به فروش برسانم. پس از مدتی اوضاع دوباره به حالت اولیه برگشت؛ اما شرایط کار برایم مشکل شده بود. برای همین مجبور شدم در جایی دیگر دوباره
یک مغازه اجاره کنم. پاساژ علمی را برای فعالیت انتخاب کردم و با حمایت صاحب پاساژ، علی اکبر علمی که یکی
از چاپخانه داران معروف ایران بود، کارم را شروع کردم و به واقع که او چه مرد نازنینی بود.
با شروع جنگ تحمیلی با تعدادی از دوستان تصمیم گرفتیم به جبهه برویم. در خط مقدم بود
که برای اولین بار با پارچه شمعی پشت پلاستیکی آشنا شدم. این پارچه مخصوص لباس های ضد گاز شیمیایی بود. از همانجا بود که جرقه ای در ذهنم زده شد؛ به هر صورت ممکن باید
این پارچه را تولید می کردم. سرانجام پس از مدت ها تلاش، موفق شدم شرکت دکاموند را تاسیس کنم که تولیدکننده انواع پارچه های ضدآّب، پارچه های تولید کیف و … بود.
امروزه 500قلم کالا دارم که هیچگونه نمونه خارجی ندارند. تمام ماشین آلات مورد نیاز را خودم ساختم که هیچ وابستگی به اروپا و آمریکا ندارد. بدین ترتیب توانستم به فرمول های
تولیدی و تجاری برسم که در جهان منحصر به خودم هست. ریشه ساخت محصولات ضدآب امروز من به همان دوران خیاطی برمی گردد. امروز ما محصولی را تولید می کنیم که تنفس
پذیر و ضد آب است. یعنی آب از آن عبور نمی کند اما بدن به راحتی می تواند داخل آن تنفس داشته باشد.
به همین سبب توصیه ام به کارآفرینان جوان این است که منتظر حمایت نمانند و خودشان آستین همت را بالا بزنند. متاسفانه در این کشور کسی دست کسی را برای پیشرفت نمی گیرد.
هستی وعده داده که تو بخواه تا من بدهم. در کار خودم منتظر حمایت هیچ ارگان و سازمان دولتی نشدم. کارآفرینان بسیاری را می
شناسم که نیازمند حمایت هستند و استعدادشان می سوزد؛ در حالیکه عاشق حرفه و ابتکار خودشان هستند.
من در تمام مراحل کاری از خدای بزرگ کمک خواسته ام. روزی وقتی از خداوند خواستم از نهج البلاغه مرا راهنمایی کند این مطلب برایم آمد: «پیکارجویانی که وظیفه ای دشوار به
عهده گرفته اند، هرگز خسته نمی شوند و وسوسه زشت گویان در اراده آهنین ایشان اثری نمی
کند. ملامت ها را از زبان هرکس که خارج شود ناچیز می پندارند و همچنان به فعالیت خود
ادامه می دهند و مردانه به جانب مقصود پیش می روند.» هرگاه که در کارم فرو می مانم به خداوند می گویم که خدایا خودم را در دامن تو می اندازم.
حضرت حافظ می فرمایند:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , ,